State of Purpleness

I still feel that shock
from that electric spark
inside my brain.
I wasn’t under the Bodhi tree
but helped me to see it later on.

I was unconscious when it sparked.
He is staring at me
with his all time self-righteousness attitude
and his blue eyes.
New York subway
train is going back and forth
like a hammock.
We are face to face and across from each other.
His lips are moving.
The girl next to him is laughing
while she cheers him for this achievement.
I didn’t even understand...
What did he say?

I turned twenty years old on that trip.
My thoughts were kicking their limited walls
they wanted to come out,
to explore but not to be explode.
Inside my brain was like a chemistry lab,
diluting liquids, some clear, some dull.
They were mixing those violet solutions
to create a form or to dissolve.

doubt
uncertainty

Once I saw it became clear
but changed to purple again,
the temperature is going up,
just needed the spark!

My lord, what’s happening?


I remember every moment of it
even the things that I didn’t understand
made me think
deep inside.

He lost his position in my life
the man, the Lord, the master of suffering
some call it God.
Don’t get me wrong
I was just too numb.
Now I can see
the truth, the reality, the game we play
and it’s crystal clear.

Thanks to my father
who never said anything
not forcing to be a certain way
and thanks to my mother
who kept me interested to be on my knee
and left the window open for me.

These thought processes all helped
to let the ego leaves
its favorite skin.
Now I can see.




--AmirAli Kani
Sept-08

2. کریزی شو کی به کیه؟

از با هم بودن لذت ببر، یا فقط این منم که از با تو بودن لذت میبرم.

1.لولی ایز کریزی. ایزنت هی؟

زندگیم عجیبه!

سالهاست که غرق در موسیقی خودم رو میدونم و دانش و سلیقه خودم رو از همه بالاتر میدونم. مخالف شدید با پاپ موزیک، مخصوصا ایرانی هستم ولی از یه طرف له له میزنم یک جا دی جی بشم و اون آهنگهای زیبای بندری رو بزارم. دلیلش فقط و فقط پول هست برای پرداخت سیستم صوتی که خریدم 6 7 ماه پیش. زمانی که خونه یک غریبه هم دی جی هستم یکی از بدترین زمان هاست که زودتر میخوام در برم. فقط پول بهم بدین. یجور فاحشه.

اطراف ام پر شده از سازهای مختلف. گیتار، الکتریک گیتار، درامز، جمبه، کوزه، دف، ستار، دایره، 2 3 تا طبل، کیبورد و...
تازگی ها خودم به مریضیم پی بردم. میخوامولیک دارم. قراره یروز یه گروه داشته باشم و به تنهای همه این سازهارو بزنم.

I'm an asshole میدونم. بعضی وقتها کسی رو از خودم میرنجونم برای اینکه فکر میکنم با مزه ام.

از لبخند با سکوت بدم میاد. اگر ناراحتی از من، بزن پس کلم همون موقع. اگر نه بلند بزار با هم بخندییم.

از بس تا چند وقت قبل دنبال رودیگران بودم که حالابعضی اوقات بد تو گل گیر میکنم.

من داستانها برای تعرییف دارم که تا به حال نمیدونستم.

دروغ گفتن رو از 13 سالگی گزاشتم کنار. بعضی وقتها زیادی صادقم. زیادی از خودم میگم که دیگه کنجکاوی مردم از بین میره.

مردم رو دوست دارم و نگاه هاشونو بیشتر. از اینکه در یه جمع مذهبی با مشروب وارد شم خوشحال میشم. حدف بی احترامی نیست چشمهایی که نا خود آگاه به مشروب خیره میشه و نه من، منو مجذوب خودش میکنه. جوابهایست برای سوال های من.

از اینکه بی ایمان به خدایان موجود هستم خرسندم و از گفتن این حرف هم ترسی ندارم. روحم بزرگتر و دل باز تر شده نسبت به زمان دین دارییم. رفتار و عکس العمل مردم در زمان گفتن این حرف برایم جالب هست. بعضی ها کنجکاو، بعضی ها مجادله برای تثبیت اشتباه بودنم، و بعضی ها سکوت میکنند و انگار سیفون دستشوی رو کشیدند و به وجود من دیگر توجهی ندارند. تا دقایقی قبل از شنیدن حرفم، من انسانی نسبتا جذاب بودم.

تا یک سال پیش فردی بسیار ساکت بودم. حالا کمتر. بعضی وقتها با افرادی که دفعه اولی هست ملاقات می کنم وارد بحثی میشوم و گستاخانه چیزی را بیان میکنم. حدفم صمیمی شدن هست و از بین رفته شدن صحبتهای گل و بلبلی و خوشو بشهای تخماتیک. کار میکنه؟ نمیدونم. چند نفر و رنجوندم؟ آماری در دست نیست.

تا چندی پیش مانند بقیه خواهران گرام بسیجی منتطزر پرنس سوار بر اسب بودم ولی پی بردم ایشون تشریف نمییارند برای ما و بیشتر مخصوص ثنوات هست. خودمون تشرییف بردیم ولی ماشالله دیوارها با ما وصلت کردند. صافکار احتییاج هست.
در قرار گذاشتن یا بقول اینجایی ها اسک اوت، مستر هستم. دکترای افتخاری در زمینه هل شدن و چرند گویی هم زمان در موقعییت های بسیار اکازیون و غیر طبیعی دارم، از دانشگاها و مراکز مختلف و معطبر.
این کار همراه و دسترنج مدتها مطالعات و تمرینهای متداول هست. ولی از اونجا که علاقه به موسیقی جز دارم و از اصول جز بداهه نوازی هست، این اصل رو من در اسک اوت بکار میبرم و تمرینات رو کنار میگزارم، و بداهه گویی میکنم و این قطعات رو در دستگاه جدیدی از موسیقی بنام گل واژه اجرا میکنم.

از بحث کردن لذت میبرم و از کسایی که فقط شنونده و تایید کننده هستن خوشم نمییاد.

خودم رو فمنیست میدونم و آتش نسل سوخته مادرانمون، نمیخوام دخترانشونو بسوزونه.

از والدینی که سر بچشون داد میزنن یا اینکه میزنندشون وقتیکه بچه هاشون گریه میکنن بدم میاد. خیلی دلم میخواد یا تو گوششون بزنم یا در کونشون، همونجور که خودشون بچه هاشونو میزنن.

تعریف کردن و بیان یک صفت خوب دیگران برایم مشکل هست. کفشت قشنگ، تی شرتت با حال، چه خوشرنگ و اینجور چیزا.
از تشوییق لذت میبرم ولی موشوق خوبی نیستم.

آدم رمز آلودیم ولی بیشتر مواقع قبل از پیدا شدن نقشه ام، راه گنج رو مستقیم نشون میدم. بعضی مواقع اگر صبر کنی حتی برات میرم خودم میارمش. نکته مثبت اندر منفی هست.

بلا بلا بلا...

قدیمی ولی هنوز... گس

در دلم چیزی است
ظاهرم آرام, صورتم خندان,
خشمگین
ضعف در روحم موج میزند
امواج بلند
ولی
آنها در میان راه می شکنند

امواج در تلاش رسیدن به ساحل
ولی, نمیتوانند بر روی شنها سر خورند

در دلم چیزی, برای کسی نمیتوانم بازگو کنم
ترس جرات من را در نوردیده
در جمع بودن
اجتماع نا آشنا غریب بودن در میان آنها

ضعف در روحم موج میزند
نمیخواهم, تغییر می خواهم

من خودم نیستم, من در تغییر برای به خود رسیدن هستم.




رها شو
20 فروردین

لولی شدم

چو یک لولی نویسد هیچ مگو... قصه از اسرار نویسد تند مگو

این که ما ایم در این ویرانکده حیرانیم... تا که خود یابیم و دگرها به حوالی آریم